الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
333
الغدير ( فارسي )
اگر گذشت بزرگترين پيامبران از اين مرد - آن هم پس از خشم گرفتنش بر وى و گرفتار ساختن او براى گناهى كه كرد و روگردانىاش به روزگارى دراز - بازهم به او دل بدهد كه بكند آنچه كرد ، پس بنگر كه گذشت جانشين پيامبر از وى - آن هم بىهيچگونه خشم و روگردانى - چه به بار خواهد آورد ؟ و پشتيبانى هائى كه از او نمود در روان اين مرد و هم شيوه هايش كه مردمى تبهكار و گروه هائى آشوبگر بودند چه به جا مىگذارد و چگونه گستاخى و بىپروائى آنان را مىافزايد ؟ ما كجا مىتوانيم خالد را تيغى بشماريم كه خداوند بر روى دشمنانش برهنه نموده است با اين كه نامهء بوبكر به وى را در ميان برگهاى تاريخ مىبينيم كه مىنويسد : « پسر ننه خالد ! به جان خودم سوگند كه به راستى تو با دل آسوده با زنان مىآميزى با اين كه هنوز در آستانهء خانه ات خون هزار و دويست مرد مسلمان خشك نشده است . » ( 1 ) و اين را هنگامى به وى نوشت كه خالد به مجاعه گفت : « دخترت را به من ده » و مجاعه به وى پاسخ داد « آرام ! كه به راستى تو نزد دوستت پيوند آشتى ميان من و خويش را گسيختى » گفت « هان اى مرد ! دخترت را بده » و او نيز داد و چون گزارش به بوبكر رسيد نامهء بالا را براى وى نوشت و خالد نامه را كه ديد مىگفت اين كار آن مردك چپ دست - عمر پسر خطاب - است . و اين نخستين شيشه اى نبود كه با دست خالد در اسلام شكست زيرا همانند اين كار بسيار زشت و نكوهيده نيز در روزگار برانگيختهء خدا ( ص ) از او سر زده و وى - درود و آفرين خدا بر وى و خاندانش - از رفتار او بيزارى جسته بود ، پسر اسحق مىنويسد : پيك خدا ( ص ) يكانهائى از سپاه را به پيرامون مكه مىفرستاد تا مردم را به سوى خداى بزرگ و گرامى بخوانند ولى دستور نمىداد دست به پيكار زنند يكى از كسانى كه براى همين برنامه فرستاد خالد پسر وليد بود كه او را بفرمود تا براى خواندن مردم به خدا به جنوب تهامه رهسپار شود ولى او را براى
--> ( 1 ) ن : « تاريخ طبرى » ج 3 ص 254 « تاريخ الخميس » ج 3 ص 343